X
تبلیغات
نماشا
رایتل

راز چشمان تو

چهارشنبه 10 مهر‌ماه سال 1387 ساعت 06:30

راز چشمان تو

زمانی که اجازه ورود مرا همراه با کوله باری از عشق در عمق چشمانت را دادی ، خود میدانستی اسیر چشمانت هیچ گاه ازاد نمی شود و آن لحظه که روحم را تسخیر کردی تو فهمیدی هیچ زمان روح من از تو جدا نخواهد شد. من به یاد تو و تو بی یاد مجدا از من هم قسم من با تمام کودکیم با عشق تو بزرگ شدم حال چگونه می توانم سنگ صبور غم هایم را فراموش کنم

 

عشق محبت و نعمتی است خدا دادی که نمی توان از وجود انسان ها جدا کرد روزی که عشق در قلب انسان نباشد مثل آیینه ای است از بی تصویری چاره ای جز شکستن ندارد

عشق

استاد از پس شیشه ی عینک سرزنش واربه من می نگرد باز بر چهره ی من می خواند که چه ها بر دل من می گذرد می کند مطلب خود را دنبال بچّه ها عشق گناهست گناه وای اگربردل نو خواسته ای لشکر عشق بتازد نا گاه می نشینم سر به زیرو خاموش در دلبا خویشتنم غوغا ست می کنم گرچه به ظاهر گوش امّا نمی دانند که حواسم به کجاست مبصر امروز چو اسمم را خواند بی سبب دادکشیدم غایب رفیقا همه خندیدند که مجنون گشته طفلک غایب لیک آنها نمی دانستند که من آنجا و دلم جای دگر دل آنها ست پی درسو کتاب و دل من پی سودای دگر

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo