X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خلاصه داستان عشق همای وهمایون

سه‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 22:08

پادشاه شام موسوم به منوشنگ قرطاس برونی سالیان درازی صاحب فرزند نمی‌شد تا از قضا صاحب پسری شد و نام او را همای گذاشت و سوار بر اسبش غراب به شکار رفت. در تعقیب گورخری عجیب که دست و سم طلایی داشت به باغ و قصر پریان رسید و در آنجا نگاره ی همایون دختر فغفور چین را دید و سخت بر او عاشق شد.

سرانجام همای با بهزاد که همزاد او بود به طرف چین حرکت کرد. در راه اسیر سمندون زنگی و چهل دزد زنگی همراه او شد. سمندون آنان را به دریا برد. ولی بر اثر امواج، ‌از دست او رهایی یافته به خشکی رسیدند. در این هنگام ملک شاوران پادشاه سرزمین خاور می‌‌ می‌‌رود و مردم همای را پادشاه خود می‌‌کنند. اما همای سخت عاشق همایون است و بی قراری می‌‌کند. ‌

ازنجا به بعد «رفتن شاهزاده همای به باغ و عشق باختن بر یاد همایون با ریاحین» آغاز می‌‌‌شود و پس از آن «بزم آراستن شاهزاده و بهیزاد و شراب خوردن در شب مهتاب»‌و در این شب است که بهزاد عاشق دختری به نام آذرافروز می‌‌‌شود. شمسه خاوری دختر ملک شاوران به آذرافروز عتاب. می‌‌کند که کجا بودی. آذر افروز جریان عشق خود را به او می‌‌گوید. شمسه که عاشق همای شده است داستان عشق خود را به آذرافروز می‌‌گوید. در این حیص بیص جوانی از گرد راه می‌‌رسد و می‌‌گوید که گم شده یی دارم که به چین می‌‌رفت اما خبرش را در سرزمین خاور داریم. و خلاصه معلوم می‌‌‌شود که اوفهرشاه پسر عموی پدر هماست.  

 

 

 

بقیه در ادامه مطلب

روزی در حالی که در باغ گردش می‌‌کنند شمسه خاوری به همای اظهار عشق می‌‌کند. ‌اما همای او را ناامید می‌‌سازد ولی در عوض فهرشاه عاشق شمسه می‌‌‌شود. آنگاه همای، ‌همایون را به خواب می‌‌بیند که به او می‌‌گوید تو در بند عشق شمسه هستی. همای سرزمین خاور را ترک. می‌‌کند و به سوی چین حرکت می‌‌کند. در راه به تاجر دختر فغفور چین موسوم به سعدان برخورد می‌‌کند و خود را قیس قیسان معرفی می‌کند.

تاجر به او می‌‌‌گوید که در اینجا قلعه یی است به نام زرینه دز که جایگاه زند جادو است. همای به آنجا می‌‌ و دیو جادو را می‌‌کشد و پرززاد دختر خاقان را نجات می‌‌دهد و به نزد سعدان می آورد. سپس با تاجر دوباره به دز می‌رود و گنج های آنجا را به کاروان سعدان منتقل می‌‌کند. سرانجام همای و سعدان، ‌پری زاد را به چین می‌‌رسانند.

پریزاد ماجرای خود و داستان عاشقی همای را برای همایون تعریف می‌‌کند. ‌همایون که از طریق جاسوسان از عشق همای به خود خبر داشته ،‌اظهار بی اطالعی می‌‌کند. ‌سعدان و همای به حضرو خاقان می‌‌رسند و سعدان همای را برادرزاده خود معرفی. می‌‌کند و از شجاعت های او داد سخن می‌‌دهد. مخاقان شادمان می‌‌‌شود. مجلس باده گساریی ترتیب می‌‌دهد. در راه بازگشت از مجلس ،‌همای به همایون و پریزاد برمی‌‌خورد و از مشاهده ی جمال همایون بی هوش می‌‌‌شود. در همه ی این ماجاراها سعدان، ‌همای را به صبوری و آرامش پند و اردز می‌‌دهد. یک بار که همای در مجلس خاقان مشغول باده گساری بود،‌جاسوسی به همایون خبر می‌‌برد. پریزاد و همایون به فراز بام می‌‌روند و پنهانی به تماشای او می‌‌پردازند. سرانجام همایون هم عاشق همای می‌‌‌شود. آن اگه فغفور از همای دعوت. می‌‌کند که برای شکار ده روزه همراه او باشد.

همای در راه موکب همایون را می‌‌بیندو پس از جست و جو متوجه می‌‌‌شود که مایون را به قصرش که سمن زار نوشاب نام دارد می‌‌برند. همای در شکارگاه غمگین است لذا خاقان به او می‌‌گوید که شب را در آنجا استراحت کند. و صبح خود را به خاقان می‌‌رساند. همای مخفیانه به قصر همایون می‌‌ و پاسبان چوبک زن را می‌‌کشد و با چوبک او سرودهای مختلف می‌‌نوازد. همایون و اطرافیانش محسور سرود همای می‌‌شوند. سرانجام همای داخل قصر می‌‌‌شود و با همایون می‌‌ گساری می‌‌کند. ‌در بازگشت باغبان پیری را که مزاحم او می‌‌‌شود می‌‌کشد و سرانجام به خرگاه فغفور در شکارگاه می‌‌. یکی از اطرافیان فغفور تمام جریان و از جملها رتکاب دو قتل را برای فغفور شرح می‌‌دهد.

فغفور هم همای را در توران دز زندانی می‌‌کند. ‌شاهزاده سمن رخ دختر سهیل جهانسور (شاه آن قلعه و باجگذار ففغور)‌که عاشق همای شده بود ،‌او را از زندان نجات می‌‌دهد. همای به پای قصر همایون می‌‌ همایون او را سرزنش. می‌‌کند و می‌‌گوید تو هر لحظه عاشق کسی هستی ،‌زمانی عاشق شمسه و آذرافروز بوده ای و اکنون هم دل به مهر سمن رخ بسته ای. همای ناامید باز می‌‌گردد و در راه با برف و باران عجیبی روبرو می‌‌‌شود. همایون پشیمان شده است به دنبال همای راه می‌‌ افتد. او خود را به لباس جنگاواران آراسته است. و سام معرفی می‌‌کند. ‌بین همای و سام مناظره ای در می‌‌گیرد. سام به همای عتاب. می‌‌کند و می‌‌گوید ترا دستگیر می‌‌کنم و به نزد فغفور خواهم برد. همای می‌‌گوید مرا به حال خود بگذار تا با عشق همایون بسوزم و بسازم. سام کمند می‌‌اندازد و هما را می‌‌گیرد. همای با تیغ کمند را قطع می‌‌کند.

سام با دیدن خنجر سپر خود را بلند می‌‌کند. ‌همای چنان خنجر را فرو می‌‌برد که سپر می‌‌شکند. سپس سام را از زین بلند. می‌‌کند و بر زمی‌‌ن می‌‌زند و می‌‌خواهد او را بکشد که سام خود را معرفی می‌‌کند. ‌سپس به عیش و عشرت مشغول می‌‌شوند. حدود صبح گرد و غبار سپاهی گران مشاهده می‌‌‌شود.

همای و همایون به دیری پناهنده می‌‌شوند. سپاه دور کلیسا را محاصره می‌‌کند. ‌همای از فراز بام نگاه. می‌‌کند و متوجه می‌‌‌شود که آن سپاه، ‌سپاه بهزاد و فهرشاه است. بر تیری اسم خود را با خوناب اشک می‌‌نویسد و به طرف لشگر می‌‌فرستد. آنان متوجه می‌‌شوند و او را بر تخت زرین می‌‌نشانند .

همای برای فغفور نامه می‌‌نویسد و رضای او را در ازدواج با همایون خواستار می‌‌‌شود و در ضمن تهدید. می‌‌کند که در غیر این صورت به چین خواهد تاخت. فغفور از روی مکر و حیله پاسخی ملاطفت آمی‌‌ز می‌‌دهد و از همای می‌‌خواهد که مایون را یک ماه در اختیار پدر قرار دهد تا ترتیب کارها داده شود. همای همایون را با لشکر خود به چین می‌‌برد. همای شب به بام قصر همایون می‌‌ ولی نگهبان به سوی او تیر می‌‌اندازد.

همای برمی‌‌گردد و باد صبا را به رسالت به نزد همایون می‌‌فرستد. فغفور به وزیر خود فرمان می‌‌دهد که مایون را در سرداب خانه اش پنهان سازد و شایع کند که همایون درگذشته است. حتی مراسم تشییع جنازه همایون را هم به عمل می‌‌ آورند و تابوت را به خاک می‌‌سپارند.وزیر پسری داشت موسوم به فرینوش که عاشق پریزاد بود. فرزنوش می‌‌خواهد حقیقت را به هما بگوید به امید این که هما پریزاد را در اختیار او قرار دهد. اما هما سر به کوه و بیابان نهاده است و جایش معلوم نیست. فرینوش موضوع را به بهزاد می‌‌گوید.

و به دنبال هما حرکت می‌‌کنند. هیچ جا هما را نمی‌‌ یابند تا این که به دیری می‌‌رسند. کشیش می‌‌گوید در این حوالی اکروانی است آنجا را هم جست و جو کنید. امی‌‌ر کاروان می‌‌گوید که در کوه مقابل کسی است که شب و روز مشغول زاری است. به آ»جا می‌‌روند و هما را می‌‌ یابند. هما حقیقت را در می‌‌ یابد همایون را از سرداب نجاب می‌‌دهد.از این پس بین دو سپاه جنگ رخ می‌‌دهد و چینیان شکست می‌‌خورند. فغفور کشته می‌‌‌شود. همای بر تخت فغفور می‌‌نشیند و به شفاعت فرینوش ،‌وزیر را می‌‌بخشد و او را همچنان در مقام وزارت ابقا می‌‌کند.

‌آنگاه همای و همایون به سمن زار نوشاب می‌‌روند و به کامرانی می‌‌پردازند. سپس ازدواج می‌‌کنند. همای در مجلس می‌‌ گساری متوجه اندوه بهزاد (بر اثر عشق آذرافروز)‌می‌‌‌شود و برای حل مشکل او تصمی‌‌م می‌‌گیرد به سوی خاوران حرکت کند. پریزاد و حکومت چین را به فرینوش می‌‌دهد. به سرزمین خاور می‌‌ و آذرافروز را به عقد بهزاد و ش مسه را به عقد فهرشاه درمی‌‌ آورد و او را ولیعهد خود در خاور می‌‌سازد.

سپس به طرف شام و ایران حرکت. می‌‌کند.در راه شام ،‌دوباره گور به صورت «بتی در دیبه زرنگاهر»‌بر او آشکار می‌‌‌شود و می‌‌گوید من همان گورم که ترا به تصویر همایون رساندم و اینکه به تو می‌‌گویم که پدرت منوشنگ درگذشته است و آن گاه ناپدید می‌‌‌شود. همای به جای پدر به سلطنت می‌‌نشیند. همایون پسری می‌‌زاید و او را جهانگیر نام می‌‌نهد. جهانگیر ده ساله می‌‌‌شود و همایون می‌‌‌می‌‌ردو همای هم از غصه هلاک می‌‌‌شود و جهانگیر به سلطنت می‌‌رسد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo