X
تبلیغات
نماشا
رایتل

قصه عشق یک مرد جوان !

سه‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 11:13

من سرم توی کار خودم بود ...




بعد یه روز یه نفر رو دیدم ...




اون این شکلی بود !




بقیه در ادامه مطلب




ما اوقات خوبی با هم داشتیم ..





من یه کادو مثل این بهش دادم




وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!





ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ..






و این وضع من توی اداره بود ..





وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ..





و من اینجوری بهشون جواب می دادم ..





اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..




و من اینجوری بودم  ...




بعدش اینجوری شدم ...






احساس من اینجوری بود ..





بعد اینجوری شدم ...




بله .. آخرش به این حال و روز افتادم ...



پدر عاشقی بسوزه !


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo